<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" href="/posts/rss.xsl"?>
<rss version="2.0">
<channel>

<title>https://mashghe_eshgh.loxblog.com</title>
<link>https://mashghe_eshgh.loxblog.com</link>
<description>بشوی اوراق اگر هم درس مایی  ،  که علم عشق در دفتر نباشد</description>
<language>fa-ir</language>
<generator>loxblog.com</generator>
<copyright>loxblog.com</copyright>


<item>
<title>دلتنگی</title>
<link>https://mashghe_eshgh.loxblog.com/دلتنگی</link>
<guid>https://mashghe_eshgh.loxblog.com/دلتنگی</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;
سلام . میدونم دیر به دیر میام متاهلیه دیگه ... البته نه اینکه فکر کنید درگیر 


پخت و پز و این جور&nbsp;چیزام این کارا از من بعیده&nbsp;عمه ام یه تنه داره جور همه مون رو میکشه 


یه چن روی رفتم خونمون یعنی خونه مامان اینا . امیر میگه دیگه به اونجا نباید بگی خونمون ...


زن داداشام غافل گیرم کردن و برامون جشن ماهگرد ازدواج گرفتن جای همه گی خالی 


الان هم&nbsp;میخوام شروع کنم به بافتنی کردن . یه مدل ژاکت خوشکل از اینترنت گرفتم میخوام 



برای قلبم ، نفسم ، احسان کوچولوی عزیزم ببافم . وقتی ازش دورم دلم خیلی براش 



تنگ میشه دیشب به امیر گفتم عاشق احسان کوچولو هستم ولی دلم میخواد خدا



 یه پسر به خودم بده اسمش رو بذارم احسان اون وقت به تلافی همه ی روزایی که



 داداش احسانم رو صدا نزدم من صداش کنم احسان عزیزم اونم بگه بعله .



 هر چند هیچ کس نمیتونه جای خال کس دیگه ای رو پر کنه ولی خب ... 


خدایا من هیچ وقت ناشکری نکردم ولی حالا که داداش احسانم رفت بیاو



 این احسان کوچولوی ما و همه ی احسان نامها رو تو هر جای دنیا حفظ کن و



 خوشحال و خوشبختشون کن اصلا بیا یه کاری کن 



داغ برادر رو تو قلب هیچ خواهری نذار .... باشه ؟؟؟ 


&nbsp;
دلم برایت 


پر میزند 


دلم برایت پر پر میزند 


با انگشت اشاره ای کن 


درخت پر 


کبوتر پر 


باران پر 


دل من پر پر 


&nbsp;
&nbsp;
  

&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 02:30:34 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>رمضان با او...</title>
<link>https://mashghe_eshgh.loxblog.com/رمضان-با-او</link>
<guid>https://mashghe_eshgh.loxblog.com/رمضان-با-او</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;

&nbsp;
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 02:30:34 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>post</title>
<link>https://mashghe_eshgh.loxblog.com/post-3</link>
<guid>https://mashghe_eshgh.loxblog.com/post-3</guid>

<description><![CDATA[
باورتون میشه حدود یه ماهه میخوام بیام پست بذارم نمیشه 
گفتم هم از خودم خبری بدم هم از دوستام خبری بگیرم 
اصلا بابا دلم براتون تنگ شده بود 
همه اش تقصیر امیره ... حدود یه ماه قبل ماشین خرید . یه سورن (مبارکه )
هیچی دیگه مام که از روزی که چشمون رو تو خونه ی امیر باز کرده بودیم 
تصادف و اشک و آه و ...
&nbsp;امیر هم پیشنهاد داد بزنیم به جاده . هر چی هم بزرگترا 
گفتن تو این هوای خراب . با این برف و یخبندون ؟؟؟
ولی ما دیگه این حرفا حالیمون نبود دلمون میخواست فقط بریم و بریم وبریم 
اونقدر که از همه چی دور بشیم . تو این برف و سرما بیست روز نبودیم 
اولش رفتیم طرف سپیدان و یاسوج و سرما بعد یه موقع به خودمون اومدیم
 تو راه بندر عباس بودیم 
نرسیده به بندر عباس دوراهی بندر پل که رسیدیم گفتم :امیر بریم قشم ؟
یادته دفعه ی قبل رفتیم روسری من موقع قایق سواری باد برد انداخت تو 
آب تو هم برام یه روسری آبی خوشکل خریدی ؟ 
هیچی دیگه همین یه خاطره کافی بود که امیر سر ماشین رو بده طرف قشم و ... 
جاتون خالی ولی به نظر من همون جام به اندازه ی خودش سرد بود 
از مسافرت که برگشتیم دیدم شارژ اینترنتم تموم شده 
باور کنید هر شب که میخواستم بخوابم با خودم میگفتم 
فردا حتما زنگ بزنم شرکت صبانت برام وصلش کنن ولی فرداش یادم میرفت 
یه چند روز هم اینجوری گذشت . چند روز هم خواهر بزرگ امیر از عسلو 
اومده بود و حسابی سرگرم بودیم . حتی دیشب هم مهمون داشتیم .
 اصلا چیزی که متوجه شدم خونه ی عمه اینا مهمون زیاد میاد .
یکی دیگه از مزایای این مسافرتا دور بودن از قیافه ی نحس سودابه بود 
وقتی برگشتم فهمیدم اونم مجتبی رو مجبور کرده ببیرتش مسافرت 
حتی دعواشون هم شده . 
اونام با دعوا رفتن و دختراش هم به شدت مریض شدن و برگشتن 
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 02:30:34 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>post</title>
<link>https://mashghe_eshgh.loxblog.com/post-4</link>
<guid>https://mashghe_eshgh.loxblog.com/post-4</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; 
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 02:30:34 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>post</title>
<link>https://mashghe_eshgh.loxblog.com/post-5</link>
<guid>https://mashghe_eshgh.loxblog.com/post-5</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp; &nbsp;&nbsp; &nbsp; ]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 02:30:34 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>زندگی باید کرد</title>
<link>https://mashghe_eshgh.loxblog.com/زندگی-باید-کرد</link>
<guid>https://mashghe_eshgh.loxblog.com/زندگی-باید-کرد</guid>

<description><![CDATA[
عید همه گی مبارک .
&nbsp;تموم شد بلاخره ظاهر اوضاع مرتب شد
تو این چند روزه سرمون یه کم شلوغ بود در اصل سر امیر و باباش شلوغ بود
کارگاه به طور قطعی فروش رفت و سند زده شد .
دیه ها هم پرداخت شد . دیه ی دو تا پیرمدی که فوت شده بودن و اون
پیرمردی که به شدت زخمی شده بود البته دیه اش&nbsp; با اونا فرقی نمیکرد
&nbsp;کاش اونا هم زنده بودن
یه نفر تو ماشین روبه رویی زخمی شده بود&nbsp; و خسارت ماشیی رو به رویی رو هم
که همون موقع دادیم ماشین امیر هم قبلا فروخته بودیم به یکی که ماشین تصادفی میخرید
نه اینکه درست نمیشد دیگه کسی نمی خواست اون ماشین رو ببینه
با بقیه ی پول کارگاه وامی رو که امیر همون اول برا راه اندازی کارگاه برداشته بود رو تصفیه کردیم
خلاصه همه ی بدهی ها رو دادیم . از یه ماه قبل امیر به بچه های کارگاه
گفته بود هر چی مبلمان و ویترین و سرویس خواب میسازین رو نفروشید و
انبار کنید برا همین تا یه مدت جنس نمایشگاه هم جوره .
حالا دیگه ما موندیم و همون نمایشگاه
شبی که کارگاه فروش رفت انگار یکی رو گم کرده باشم . بیقرار و ناراحت بودم
بغض گلوم رو گرفته بود کافی بود یکی بهم تو بگه تا بزنم زیر گریه برا همین
همه رعایتم رو میکردن آخه سر این کارگاه خونه و ماشینمون رو فروخته بودیم
چه قدر سر فروش اون خونه با امیر دعوام شد . کاش میشد به عقب برگشت
حال امیر از من خراب تر بود . داشت دق میکرد آخه برا سر پا کردن اونجا
خیلی دوندگی کرد تازه داشت جواب &nbsp;می داد ...
&nbsp;دیدم حالش خیلی خرابه فرداش باهاش حرف زدم گفتم بازم خدا رو شکر
که همینم داشتی که بفروشی وگرنه باید یه عمر زیر منت می موندی ....
اصلا پول و دارایی برا همین جور موقع هاست دیگه سرت سلامت &nbsp;خدا رو شکر که خودت 
هستی اون بنده های خدام دیگه عمرشون بیشتر از این به دنیا نبوده . هر کس به یه 
طریقی مییمره دیگه تو که از عمد این کار رو نکردی (چیکار کنم باید یه جوری آرومش میکردم )
الان هم صبح زود از خواب بیدار شدم&nbsp; حالام یه آهنگ شاد با صدای بلند گذاشتم
مدت ها بود این خونه بوی عزا میداد دیگه بسه&nbsp; باید زندگی کرد
&nbsp;تا خدا هست زندگی باید کرد 
زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست.
امتحان ریشه&zwnj;ها است! ریشه هم هرگز اسیر باد نیست.
زندگی چون پیچکی است، انتهایش میرسد پیش خدا ...&nbsp;
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 02:30:34 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>به هوش</title>
<link>https://mashghe_eshgh.loxblog.com/به-هوش</link>
<guid>https://mashghe_eshgh.loxblog.com/به-هوش</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;
&nbsp;

&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 02:30:34 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>دوری</title>
<link>https://mashghe_eshgh.loxblog.com/دوری</link>
<guid>https://mashghe_eshgh.loxblog.com/دوری</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;
&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp; &nbsp; &nbsp; ]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 02:30:34 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>post</title>
<link>https://mashghe_eshgh.loxblog.com/post-6</link>
<guid>https://mashghe_eshgh.loxblog.com/post-6</guid>

<description><![CDATA[
اینکه دیر میام برا این نیست که بی معرفت شدم 
گرفتارم ... گرفتار&nbsp; 
منظورم بچه و این چیزا نیستا . آخه به یکی گفتم خودمو گرفتار کردم رفت 
گفت خوش به حالت مبارکه قدم خیر باشه 
اگه خدا بخواد دارم درسم رو ادامه میدم .
 کارای انتقالی که خیلی وقت قبل درست شده بود 
دانشگاه هم لطف کرد و با گرفتن شهریه ی ثابت همه ی ترمایی رو که 
غیبت داشتمبهم اجازه ی تحصیل علم و دانش رو داد . 
البته اصلا حسش رو ندارم&nbsp;
 حالا یه ترم برم ببینم چی میشه . آخه نه اینکه از بچه هم خبری نیست 
گفتم یه جوری سرگرم بشم ولی از سرگرمیم خوشم نمیاد 
همه اش اصرار مامانم و امیر بود 
راستی دیروز ظهر مهمون داشتیم سودابه اینا خبر مرگشون اومده بودن 
بعد ناهار دور هم نشسته بودیم حرف بچه و قشنگی و زشتی و ... شد 
عمه گفت مجتبی هیچ کدوم از دختراش به خودش نرفتن 
( راست میگه هر دوشون مثل سودابه اجنه شدن ) منم گفتم 
چه بهتر. همینایی که زشتن شوهرای خوشکل نصیبشون میشه .
 سودابه با غیظ گفت منظورت چیه ؟ 
گفتم هیچی ینی تو فکرش نرو دومادای خوبی گیرتون&nbsp; میشه 
فقط مجتبی حواست باشه دخترات به روش مامانشون شوهر نکنن .
ینی انگار یه سطل آب یخ ریختم سرش . سودابه چشاش میخواست بزنه بیرون 
فکر نمیکرد بدونم تو دلم گفتم حالا اولشه . فورا سودابه بلند شد و 
گفت: ما باید یه سر هم بریم خونه مامانم اینا کاری ندارید ؟ 
دمشو گذاشت رو کولش و در رفت اولین بار بود فرار میکرد ولی بازم دلم خنک نشد 
دلم به این راحتیا خنک نمیشه .
هیچی دیگه فقط اومدم بگم که بابا هستم فراموشم نکنید
 چون فراموشتون نکردم 
شما تو روزای سختی کنارم بودید فراموش کردنتون راحت نیست 
&nbsp;
بعدا نوشت : یه خبر جالب سبد کالا به ما تعلق گرفته 
در صورتی که هیج جوری نباید شاملمون بشه ]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 02:30:34 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>post</title>
<link>https://mashghe_eshgh.loxblog.com/post-7</link>
<guid>https://mashghe_eshgh.loxblog.com/post-7</guid>

<description><![CDATA[
سلام سلام ... دلم برا همه تون خیلی تنگ شده بود خیلی زیاد
ممنون از همه ی پیامهای زیبایی که برام گذاشته بودید و ببخشید که نگرانتون کردم
واقعا نمیتونستم بیام . روزای خیلی بدی رو گذروندم این روزا که امیر با عصا میتونه چند قدم راه بره
یه کم نفسم اومده سر جاش و اومدم اینجا . بعضی مواقع وسط همه ی
گریه ها و گرفتاریا دلم میخواست بیام و ازتون بخوام برام دعا کنین
مثل اون دفعه که برا زن داداشم دعا کردین و برآورده شد . ولی باور کنین دستی که تایپ کنم نداشتم
به هر حال هرچی بود گذشت و خوبی دنیا به اینه که میگذره
&nbsp;تو ماه رمضون امیر یه تصادف وحشتناک کرد . خودش چند رو تو کما بود .
زد دو نفر دیگه هم کشت یکی هم از مرده بد تر سه تا پیرمرد که گوشه ی پیاده رو
روی نیمکت نشسته بودن . یه نفر هم تو ماشین روبه رو یی زخمی شد
به خاطر سرعت و سبقت غیر مجاز . چه روزای جهنمی .....
&nbsp; و طبق معمول بیفکریا و پس گوش فراخیای امیر از بیمه ی ماشین هم گذشته بود
هیچی دیگه ... یه نظر شما من به جر گریه کاری میتونستم بکنم
امیر با هزار تا دعا و نذر و نیاز به هوش اومد ولی یه پاش با وجود عمل های زیاد و 
هزینه ی آنچنانی بازم از یه پای دیگه اش کوتاه تر شد و تا اخر عمر باید لنگ بزنه
همینم خدا رو شکر دکترا &nbsp;اول گفتن پاش قطع میشه ..
همه ی اتفاقای بد به کنار حرفای و حرکات آدمای بیشعور و کثافتی مثل جاریم هم به کنار
همه اش میگفت &laquo; آدم باید نیتش صاف باشه دلش پاک باشه تا خدا بد تو راهش نیاره &raquo; و
هزار تا حرفو حرکت دیگه . و من هردفعه سرمو میکردم طرف آسمون و میگفتم
خدایا ممنون که بهم فهموندی چه قدر بدم . شاید از این به بعد یه تکونی به خودم بدم
امیر با سند تا دوسال آزاده .
همین سند هم سودابه رو کشته همه اش میگه من که میدونم آخرش سندا به خاطر دیه
توقیف میشه امیر میخواد از کجا بیاره . هفته ی قبل هم داشت میگفت و امیر از تو اتاق بلند 
گفت نترس نه قراره از تو بگیرم نه از ارثیه تون کم میشه برا همین این روزا چوب حراج 
زده به کارگاه خودمم راضی هستم وقتی میتونیم چرا زیر بار منت باشیم بعدش هم خدا بزرگه
امیر میگه باید دیه ها رو بپردازم میخوام تاوان کاری رو که کردم بدم . هرچند
این چیزی رو عوض نمیکنه و اون پیرمردا زنده نمیشن ولی این تنها کاریه که میتونیم
آه ... خیلی پر حرفی کردم میدونم ولی دلم خیلی پر بود
همه تون رو دوست دارم ... فقط خواستم بگم چرا نبودم
خواستم بگم یه لحظه غفلت چه ها میتونه با آدم بکنه
خواستم بگم تو تو اون لحظه ای که دیگه از دست هیچ دکتری برا عزیزت کاری بر نمیاد
تو اون لحظه هایی که فقط از این اتاق به اون اتاق میری و هی نسخه عوض میکنی
هی پشت سر دکترا راه میافتی و با گریه التماس میکنی خدا یه گوشه داره
نگاهت میکنه و لبخند میزنه و میگه هیس .. آروم باش من اینجام ....
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 02:30:34 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>

